Sunday, December 9, 2007

ضد ارزشها ارزش میشوند

یکزمانی دزدی کردن زشت بود. امروز دزدی کردن عادی شده.

یکزمانی صادق بودن عادی بود. امروز صادق بودن مایه تشویق شده.

یکزمانی دروغ گفتن مایه نفرت بود. امروز راست گفتن مایه تعجب است.

یکزمانی تقلب کردن قباهت داشت. امروز تقلب کردن مایه مباهات است.

یکزمانی حق الناس را ادا کردن شرط شهروندی بود. امروز حق خوری نکردن مایه تمجید است.

یکزمانی رعایت کردن حقوق شهروندی قانون بود. امروز گریختن از قانون زرنگیست.

یکزمانی نارو زدن زشت بود. امروز شریک خوش قول داشتن خوش اقبالی است.

یکزمانی دوستی حرمت داشت. امروز حرمت دوستی را نگه داشتن مایه تحسین است.

یکزمانی حاکم متکبر متهم میشد. امروز افشاگر خیر متهم میشود.

...
به کجا چنین شتابان!

Friday, December 7, 2007

quick update

I am back from my business trip; Every thing went smoothly and the project was delivered successfully thanks to my moms prayers. I was home Tuesday evening and it felt really nice!

I was exceptionally energetic last night, on top of making dinner I bakes some banana muffins with too ripe bananas we had. We also resumed our gym activities which was really revitalizing.

So a busy week at work is coming to an end. Thank God it was a fruitful week.

I have new plans, I am so eager to make them happen. I will update you if and when they will be functional plans.

Tuesday, December 4, 2007

My BD Present

My M gave me a very nice present last night: I got an ipod (80GB) and a year of audible subscription! Yay!
Technically, I have got an ipod and 12 books!
Hah! Could not not shout it any more! ha ha!

Voice of me from Flagstaff, AZ

Well, here I am again, in a hotel room all by myself. I am waiting for M to call me and then I will leave for a hot dinner. I am tired and hungry.

This little town turned out to be much better that I expected. Ever-green trees every where and a beautiful mountain shadowing the town on the North. There is snow on the mountain and the weather is pretty cold. I liked the green in this cold town.

During my flight from Phoenix to here I was watching the ground, pretty pretty nature. It was all hills and rocks and green bushes. As we were approaching Flagstaff on the north of Phoenix the bush density increased gradually and suddenly it turned to ever-green forests. Really magnificent views of the rocks during the sunset too.

I was solving a Sudoku on the fly magazine in front of my seat. We were only 5 passengers! So I am hoping may be on my way back tomorrow night I might board the same plane and I might find my magazine on the same seat and I might be able to finish my Sudoku!

Once Upon A December

یکساعت

از این ساعتها زیاد پیش میاد توی زندگی. یکساعت وقت اضافه.

ساکم رو بستم، تاکسی رو برای ساعت 11 و نیم خبر کردم. تقریبا آماده ام و ساعت ده است. یکساعت کامل وقت دارم برای همه کارهایی که دوست دارم بکنم: ظرفها رو بشورم، کتاب ابولحسن رو بخونم، ایملهام رو جواب بدم، یک متن واسه وبلاگم بنویسم، فلان پروژه عقب افتاده رو بررسی کنم، زنگ بزنم به خواهرم، فیلم تماشا کنم، متنی که دیشب میخواستم توی دفترم بنویسم ولی خوابم برد رو بنویسم، تفسیر بخونم، برم سالن ورزش، ایملهای شرکت رو چک کنم، کارهای بانکیم رو انجام بدم، ...

Saturday, December 1, 2007

افکار پراکنده یک آخر هفته

و اما ماه دسامبر و سه هفته کار و بعد یک هفته تعطیلات. ماه دسامبر رو دوست دارم. ایران که بودم امتحانهای ثلث اول بود و امتحانهای پایان ترم صنعتی و نوید آغازی دیگر در راه. تورنتو آخر ترم بود و بعد تعطیلات و بعد هم که رفتم سر کار باز نوید تعطیلات.

هفته ای که گذشت با آدمهای جدیدی آشنا شدم. هفته خیلی خوبی بود. دیدن آدمهای جدید رو دوست دارم. هر کسی حرفی برای گفتن داره که توجهم رو جلب کنه. ظاهرا عکس این هم هست. از تعجبشون بعد از شنیدن اینکه ایرانی هستم خوشم میاد. و بعد کنجکاویهاشون که برام فرصتی برای حتی کمی روشن کردن زندگی ایرانی برای اینوریها.

ولی خوب، ورای هر چیزی چند روزیه که خیلی دلتنگ خونه ام.

هوا سرد شده.

احتیاج به ورزش دارم. مجتمعمون سالن ورزش داره ولی نمیرم. تضاد عجیبیه!

و برای حسن ختام:

Thursday, November 29, 2007

اگه میشد چی میشد!

از جلسه که آمدم بیرون غروب شده بود. ابرهای ته آسمان صورتی و بنفش شده بود. آسمان قشنگی بود.

سوار ماشین شدم به طرف مهد کودک آرمان. رادیو روشن بود: ترانه کریسمسی. صدای خانم خواننده قشنگ بود، گوش دادم تا تمام شد. ترانه بعدی که شروع شد دیگه دلم نمیخواست گوش بدم و کانال رو عوض کردم: تفسیر اقتصادی. حوصله سر بر بود. گوش نمیدادم. کلمات پراکنده ای میشنیدم: شرایط صورتی، کادو، خوشبینانه، بسته بندی، گیرنده در اروپا ... کانال رو عوض کردم: اذان مغرب به افق سن خوزه! ... اذان که تمام شد نیایش. گوینده صدای قشنگی داشت. گویی خودش هم حس میکرد از پشت درهای بهشت دعا میخواند. خدایا ... پروردگارا ... بارالها ... میان رانندگی هر از گاهی به آسمان صورتی نگاه میکردم، آسمان زیبای غروب...

انصافا دلم اذان خواسته بود. اگه یک چنین شبکه رادیویی داشتیم چه دلنشین بود!

Wednesday, November 21, 2007

bad, worse, and good

Every body is boasting about their family get together. I was jelous.

It gets worse: my colleague, Don, who is born in China, has a son just 5 months older than my son. Both himself and his wife work. And just today I found out about the care for their son: Don's father lives 2 hours from here. He stays with them for 2 weeks, taking care of the child, then he switches with Don's mother-in-law!! I am envious!

We are going to my cousin's sister in-law's for the thanksgiving night. She is the closest relative I have in the bay area.

And here is the good news: go home early. I am going to pick up my A and take him to the park.

Tuesday, November 20, 2007

امروز با "کیث" صحبت میکردیم . گپمان از برنامه مان برای تعطیلات شروع شد تا اینجا که برای چندمین بار مکالمه ای نظیر این داشتم:

-So you are a Moslem.

-Yes I am.

-Do you have such thing as Christmas? (and I know he is looking for a ceremony equal to Christmas)

-Well, we do. It is not a holiday, but we do cherish the birth of Jesus Christ. You know that we believe in him.

-You do?!

-Yes, same way we believe Moses was a prophet and so were Noah and Adam, and Mohammad was the last prophet.

-

نگاه "کیث" بعد از شنیدن این حرف برایم جالب بود. به همین منوال کلی گپ زدیم. خیلی زود بحث رسید به اینجا که هر دینی افراطیون خودش را دارد و مثال زد از جیمز جونز... و چرا خیلی زود حرفش چرخید به اینجا؟ چون آنچه از اسلام دیده بود فقط افراط بود.

هنوز برایم جالب است که اینهمه حرف مسلمانها در رسانه ها هست ولی آنچه از اسلام مینمایند فقط اعمال یکسری متعصب لادین است که به نام دین جنایت میکنند. حیف که اخبارسازهای مسلمان اکثرا از این قبیلند! هر وقت چنین بحثهایی پیش میاید واقعا خوشحال میشوم از اینکه به فقط یکنفر دیگر بگویم که به نظر من اسلام دین زیباییست. همین نکته ساده برای ما که پیامبرهای قبلی را قبول داریم نکته بسیار مهمیست برای دیگر افراد که بدانند: اینکه در دین ما پذیرفته شده اند.

چند سال پیش با دوست دیگری صحبت میکردیم. "کی" چینی بود و ظرف چند سال اخیر دایی و سپس مادرش مسیحی شده بودند. میگفت داییش بسیار اصرار دارد که او نیز به پیروان دین مسیح بپیوندد. تازه در شرف ازدواج با یک مسیحی کاتولیک بود و باید به این دین میگروید تا مزدوج شود ولی باز امتناع داشت. یکی از عللش این بود که داییش گفته بود فقط پیروان مسیح به بهشت میروند. پرسیده بود پس آنها که قبل از مسیح زندگی کرده اند چی و شنیده بود که آنها به بهشت نمیروند و همین برایش بس بود تا کل دین را نپذیرد. من برایش از آیه ای گفتم که میگوید آنها که ایمان آوردند، آنها که به خدا و روز قیامت اعتقاد دارند و کار نیک انجام میدهند اجرشان نزد خداست و ترسی بر آنها نیست. هرگز نگاهش را بعد از شنیدن این آیه فراموش نمیکنم. برای یک لحظه کاملا خاموش شد. و بعد قصه آن زن تبتی را برایش گفتم که به یک بت استغاثه میکرد که پسر بیمارش را شفا دهد. خدا از فرشته اش خواست که به زمین برود و بین مومنانش دنبال زنی بگردد که برای پسرش طلب شفا میکند و پسرش را شفا دهد. فرشته چند بار به زمین آمد ولی میان مسلمانان و یهودیان و مسیحیان زنی با این صفت و حال نیافت. وقتی خدا باز به زمین فرستادش و باز برمیگردد که تنها زنی که با این حال یافته زنی تبتی بوده که نه به خدا که به یک بت استغاثه میکرده، خدا میگوید که مقصودش همان زن است. چرا که آن زن چون نمیداند آن بت را پرستش میکند وگرنه اگر بداند خدا را پرستش خواهد کرد. و باز شگفتی "کی" برایم فراموش نشدنیست.

و باز هم افسوس و افسوس!

Monday, November 19, 2007

A three-day week

This is going to be a short week in States. Thursday is thanksgiving day and Friday is a holiday that follows. This Friday is called "black Friday" since people will go shopping like crazy for the Xmas holidays and the business indicators will rise to black.
It is going to be a very nice week. Three days of work and fours days of rest!
We had a trip to the SF Zoo on Saturday. I liked the giraffes the most, so did M. A was excited to even see the giraffes, see them walking I guess. Also the bears and the lions were exciting to him, but not the rest of the animals I comprehend.
On Sunday morning he was asking about the giraffes!

Friday, November 16, 2007

حال و هوای کریسمسی

امروز اولین ترانه کریسمسی امسال را شنیدم. در تمام مدت رانندگی عصرانه ام به طرف مهد آرمان رادیو ترانه هایی با این مضمون پخش میکرد. به نظرم کمی زود است برای این ترانه ها ولی روح شاد این مجموعه آهنگها را دوست دارم.

امروز یک سری کارت آرزو دیدم. منظورم همان کارتهایی است که بچه ها برای بابانویل مینویسند و هدیه ای که دوست دارند دریافت کنند را تقاضا میکنند. این کارتها که امروز دیدم متعلق به بچه های بی بضاعت بود. شرکت ما به زودی یک درخت کریسمس برپا خواهد کرد و هر که دوست دارد میتواند هدیه ای برای نویسندگان آن کارتها تهیه کند تا زیر درخت بگذاریم. روی کارت اسم متقاضی و سنش نوشته شده و آرزویش. تقاضاها خیلی متنوع بود. مثلا فلان مدل باربی با تخت و کمد، لاکپشتهای نینجا ی فلان شکلی، پازل هری پاتر، راکت و دستکش بیسبال و ... . ولی به نظرم بیش از همه ماشین کنترلی خواهان داشت. و این میان کارتی بود که بیش از همه برایم دلنشین بود: یک پسر نه ساله تقاضای "هر چیزی" کرده بود! ...

برای یک پسر نه ساله چه هدیه ای خوب است؟ نمیدانم چرا دوست دارم برایش یک ساعت مچی بخرم. مهرداد میگوید هدیه کریسمس باید اسباب بازی باشد و راست هم میگوید ولی فکر ساعت مچی از ذهنم بیرون نمیرود.

Wednesday, November 14, 2007

ایمان

و خدایی که در این نزدیکیست!

روزهای زیادی بود که انگار یادم رفته بود. که خدا هست و مهربان است و هست حتی اگر نباشی. آنقدر نباشی که حرف خودت را هم نشنوی چه رسد به آرزوی شنیده شدن! چه رسد به ایمان به شنیده شدن!

به گمانم خدا بسیار به بنده مومنتر است تا بنده به او.

Sunday, November 11, 2007

یک هایکو

نامه رسان را دیدم
و نامه را گشودم
باد بهار

Saturday, November 10, 2007

Saturday, November 3, 2007

منطق تجارت زهره خانمی

وقتی داشتیم برای آرمان با مهد کودکهای خانگی مختلف مصاحبه میکردیم با یک خانم ایرانی به نام زهره خانم آشنا شدیم. مهد کودک خوبی داشت ولی تا سه ماه بعد ظرفیتش تکمیل بود. تنها جایی هم بود که هفته ای سیصد دلار میگرفت. گرانترین جاها دویست و پنجاه دلار بودند. وقتی دلیلش را پرسیدیم گفت اولا کیفیت کارم بالاست که راست هم میگفت ولی نه بالاتر از آنهایی که لزوما این قیمت نبودند. بعد هم گفت به این نتیجه رسیده است که هر چی قیمتش را بالا ببرد باز هم مردم حاضرند بیشتر بپردازند. منطق جالب و عجیبی بود.

امروز داشتم به آدامس پی. کی. فکر میکردم و یاد زهره خانم افتادم. در دوران دانشگاه این آدامس را اول پنجاه تومان میخریدیم که هم قیمت آدامس موزی بود (اولین آدامس موزیی که خریدم پنج تومان بود). بعد در حالیکه آدامس موزی پنجاه تومان ماند پی. کی. هفتاد و پنج تومان شد، باز هم خریدیم. به فاصله فقط چند ماه ارتقا بعدی را کرد و صد تومان شد و ما باز هم خریدیم!! ... هرچه میگذرد به علم تجارت و چون و چرا هایش علاقه مندتر میشود.

سحرگاهان

نزدیک برکه پارک میکنم و پیاده راه میافتم. زمین هنوز از مه سحرگاهی نمناک است. برگهای زرد روی گل کنار آب مثل ورقهایی از طلا برق میزنند. هوا هنوز مه آلود است و تازه. ابرهای صورتی و بنفش شده از نور طلوع در آسمان پراکنده اند. گاهی به ابرها نگاه میکنم و گاه به برگهای زرد روی چمن سبز. برکه هم سبزرنگ مینماید. مرغابیهای همیشگی کنار آب نشسته اند و منقار در بالشان فرو کرده اند. نفس عمیقی میکشم و به راه میافتم. روز نویی در پیش است.

Tuesday, October 30, 2007

پسلرزه

کتابم تمام شد...

قلبم تند میزنه. اولین زلزله عمرم رو تجربه کردم. امیدوارم آخریش باشه. اصلا تجربه خوبی نبود. فقط 5.6 ریشتر و شکر خدا خسارت جانی نداشته. این دور و ور که خسارت مالی هم نداشته. ولی چقدر دلم سوخت واسه زلزله زده ها مخصوصا رودبار و بم. همینطور زمین زیر پات بلرزه و هی دامنه اش بیشتر بشه! همینطوری مونده بودم چه کار کنم. فقط دلم به این گرم بود که مهرداد رو میدیدم و آرمان که بغلش بود. راستش دلم میخواست بغلشون کنم از در بزنم بیرون ولی میدونم این توی پیشگیریهای ایمنی زلزله توصیه نمیشه. از اینکه برای اون چند لحظه واقعا بی حرکت شده بودم و ذهنم کار نمیکرد بیشتر نگران و ناراحتم. اگه از این شدیدتر بود چی میشد؟!...

راستش خیلی وقته اخبار گوش نمیدم. امروز گوش میدم مثلا. بعد هفته دیگه گوش میدم میبینم که بابا! هنوز تیتر خبرها همون چیزهاییه که بود. انگار اصلا یکهفته نگذشته. یک هفته بزرگتر نشدیم. یک هفته آدمتر نشدیم. فراموشیه در عالم سیاست بد دردیه. در مورد دردهای زندگی ولی چاره خوبیه...

گاهی آدمها رو ورای مقام و موقعیت فقط باید درک کرد...

...

Thursday, October 25, 2007

تضاد آدمیت

کتابی که گوش میدهم هنوز تمام نشده است. بدجوری ولی ذهنم را مشغول کرده است. گاهی از خودم خجالت زده میشوم. در همسایگی کشورمان اینهمه بدبختی و بیعدالتی روا میشده و ما نه تنها غافل بودیم که به آنها هم که از ظلم آنجا به کشور ما پناهنده شده بودند رحم نکردیم. هیچ هم مطلع نشدیم انصافا.

دلم برای همه بچه ها و زنهای دو دهه اخیر افغانستان واقعا میسوزد. برای مردهایی که تحت ستم قرار گرفتند نیز ولی آخرش درصدی از همین مردها بودند که آن ظلمها را روا داشتند انگار. آنهم به نام دین! حربه ای از این محکمتر هم هست؟ چه زندگیها که به نام دین ویران شده است در طی تاریخ. چه عشقها که تباه شده، چه امیدها که نا امید شده، چه خونها که ریخته شده! عجیب است! تضاد عجیبیست و انسان چه موجود متضادیست!

"از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ!
آدمیت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینهء دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ٬ پاکی ٬مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست

من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمانم و بغضم در گلوست
و ندرین ایام ٬ زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای ! جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نا مردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است"
فریدون مشیری